گزیده طنز عبید زاکانی 2

خرید بک لینک

مردی با سپری بزرگ به جنگ کافران رفته بود, از قلعه سنگی بر سرش زدند و بشکستند؛ برنجید و گفت: ای مردک, کوری, سپری بدین بزرگی نمی بیینی, سنگ بر سر من می زنی!خنده

                              نتیجه تصویری برای تصاویر زیباساز وبلاگ پیچک

طفیلی را پرسیدند که اشتها داری؟ گفت: من بیچاره در جهان همین متاع دارم!خندونک

                               نتیجه تصویری برای تصاویر زیباساز وبلاگ پیچک

دو توانگر و یک فقیر با هم به حج رفتند؛ توانگر اول چون دست در حلقه کعبه زد, گفت: خدایا به شکرانه آنکه مرا اینجا آوردی, بلبلان و بنفشه را از مال خود آزاد کردم.

توانگر دوم چون حلقه بگرفت, گفت: بدین شکرانه, مبارک و سنقر را آزاد کردم.

مرد فقیر چون حلقه بگرفت, گفت: خدایا تو می دانی که من نه بلبلان دارم و نه سنقر و مبارک؛ بدین شکرانه, همسرم را از خود به سه طلاق آزاد کردم.قه قهه

                               نتیجه تصویری برای تصاویر زیباساز وبلاگ پیچک

دوستانه صمیمی...

ما را در سایت دوستانه صمیمی دنبال می‌کنید

برچسب: طنز عبید زاکانی, لطیفه کوتاه, طنز, نویسنده: صمیمی بازدید: 205 تاريخ: جمعه 22 خرداد 1394 ساعت: 16:17

صفحه بندی