مردی با سپری بزرگ به جنگ کافران رفته بود, از قلعه سنگی بر سرش زدند و بشکستند؛ برنجید و گفت: ای مردک, کوری, سپری بدین بزرگی نمی بیینی, سنگ بر سر من می زنی!
طفیلی را پرسیدند که اشتها داری؟ گفت: من بیچاره در جهان همین متاع دارم!
دو توانگر و یک فقیر با هم به حج رفتند؛ توانگر اول چون دست در حلقه کعبه زد, گفت: خدایا به شکرانه آنکه مرا اینجا آوردی, بلبلان و بنفشه را از مال خود آزاد کردم.
توانگر دوم چون حلقه بگرفت, گفت: بدین شکرانه, مبارک و سنقر را آزاد کردم.
مرد فقیر چون حلقه بگرفت, گفت: خدایا تو می دانی که من نه بلبلان دارم و نه سنقر و مبارک؛ بدین شکرانه, همسرم را از خود به سه طلاق آزاد کردم.
ما را در سایت دوستانه صمیمی دنبال میکنید
برچسب: طنز عبید زاکانی, لطیفه کوتاه, طنز,
نویسنده: صمیمی
بازدید: 205