دنیای بی وفا

خرید بک لینک

دلم تنگ شده برای کسانی که خیلی دوستشون داشتم و الان دیگه نیستند! وقتی یاد نگاه های مهربانانه و معصومانۀ مادربزرگم می افتم که توی سن هشتاد سالگی با کوله باری از تجربه و آبدیدگی، مثل بچه ای پاک اما ناتوان, قدوبالای مرا تماشا می کرد، دلم ضعف میره؛ از دست دادن دو دختر و نوه اش و یکی از عروسهایش اورا بسیار ناتوان تر کرده بود؛ ای بغض رهایم کن!

یادم میاد وقتی زنعمویم شب خوابید و صبح انگار هیچ وقت توی این دنیا نبود، تا سه سال کار عمویم فقط گریه بود؛ عاشقانه دوستش داشت، وقتی یاد خنده های از ته دلِ عمویم می افتم که با همسرش شوخی می کرد و از نگاهش می شد فهمید که چقدر دوستش دارد، آه حسرت از نهادم بلند می شود!

عموی مهربانم بعداز سه سال ازدواج کرد تا خانۀ بی روح و غم دیده شان، برای او و سه پسرش کمی رنگ محبت بگیرد؛ و پس از سه، چهار سال، خدا به او دختری داد که همیشه آرزوی آنرا داشت، دختری که عاشقش بود و مثل یک مادر به او محبت می کرد، دختر عموی گلم دیگه شش ماهه شده بود وقتی پدرش مثل زنعمویم صبح روزِ بعد از سیزده بدرِ امسال دیگه هیچ وقت چشمهاش رو باز نکرد تا دوباره قربونش بره و نوازشش کنه؛ ای اشک امانم ده!

ای دنیا بعد از رفتن عموی عزیزم که مهربونیش رو از هیچ کس دریغ نمی کرد، پی بردم که تو چه بی وفایی!

فهمیدم که آنچه می ماند و از بین نمی رود، محبت است و عشق است و سخاوت؛ همان چیزهایی که در عموی من بود؛ اگر می توانست به کسی کمک کند حتی اگر برای خودش چیزی نمی ماند، دریغ نمی کرد؛ تمام وجودش سرشار از عشق به دیگران مخصوصا اعضای فامیل بود؛ به خاطر همین خوبیهاش بود که رفتنش برای همه مثل یه داغ بود؛ چه برای اوناییکه ما می شناختیم، چه اوناییکه نمی شناختیم و عمویم حتی شده با یک احوالپرسی گرم اونا رو شاد کرده بود.

عمو جان! وقتی که رفتی معنای این جمله را بهتر درک کردم:

وقتی که آمدی به دنیا عریان/ مردم همه خندان و تو بودی گریان/

کاری بکن ای دوست که وقت رفتن/ مردم همه گریان و تو باشی خندان.

دوستانه صمیمی...

ما را در سایت دوستانه صمیمی دنبال می‌کنید

برچسب: دوست داشتن , عاشقانه , محبت , دنیای بی وفا , خندان, نویسنده: صمیمی بازدید: 249 تاريخ: چهارشنبه 27 خرداد 1394 ساعت: 18:36

صفحه بندی