گزیده طنز عبید زاکانی 1

خرید بک لینک

شخصی ادعای خدایی می کرد، او را پیش خلیفه بردند.

خلیفه به او گفت: پارسال اینجا یکی ادعای پیغمبری می کرد، او را بکشتند.

گفت: نیک کرده اند که او را من نفرستاده بودم.چشمک

                                 **************************************

یکی در باغ خود رفت، دزدی را پشتواره ی پیاز در بسته دید. گفت: در این باغ چه کار داری؟

گفت: بر راه می گذشتم ناگاه باد مرا در باغ انداخت.

گفت: چرا پیاز برکندی؟

گفت: باد مرا می ربود، دست در به پیاز می زدم، از زمین بر می آمد.

گفت: این هم قبول ولی چه کسی جمع کرد و پشتواره بست.

گفت: والله من نیز در این فکر بودم که آمدی!خندونک

                                 **************************************

دوستانه صمیمی...

ما را در سایت دوستانه صمیمی دنبال می‌کنید

برچسب: گزیده طنز عبید زاکانی, عبید زاکانی, لطیفه کوتاه, طنز, نویسنده: صمیمی بازدید: 322 تاريخ: جمعه 22 خرداد 1394 ساعت: 16:17

صفحه بندی