شخصی ادعای خدایی می کرد، او را پیش خلیفه بردند.
خلیفه به او گفت: پارسال اینجا یکی ادعای پیغمبری می کرد، او را بکشتند.
گفت: نیک کرده اند که او را من نفرستاده بودم.
**************************************
یکی در باغ خود رفت، دزدی را پشتواره ی پیاز در بسته دید. گفت: در این باغ چه کار داری؟
گفت: بر راه می گذشتم ناگاه باد مرا در باغ انداخت.
گفت: چرا پیاز برکندی؟
گفت: باد مرا می ربود، دست در به پیاز می زدم، از زمین بر می آمد.
گفت: این هم قبول ولی چه کسی جمع کرد و پشتواره بست.
گفت: والله من نیز در این فکر بودم که آمدی!
**************************************
دوستانه صمیمی...ما را در سایت دوستانه صمیمی دنبال میکنید
برچسب: گزیده طنز عبید زاکانی, عبید زاکانی, لطیفه کوتاه, طنز,
نویسنده: صمیمی
بازدید: 322